تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم
یک رج زیر...یک رج رو...یک رج زیر...یک رج رو...

            رو...         رو...         رو...       رو...

    زیر...        زیر...        زیر...       زیر...

زیر و رو شد زندگیم بسکه هی بافتم خیال آمدنت را پشت پنجره

                                                                          رو به سفیدی برفها!

+ خط خطی شده در Sun 13 Jan 2008ساعت 7:56 توسط بچه غول |

یک روز صبح که نزدیکای ظهر بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم پرده پنجره را بیخودی کنار زدم و با دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف شدم و با خودم فکر کردم من چقدر همینطوری بیخودی برای خودم خوشبختم که از دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف میشوم و با شنیدن حرفهای عاشقانه از تنها مردی که بند ساعتش چرمیست هم ایضا!

 

+ خط خطی شده در Wed 26 Dec 2007ساعت 11:33 توسط بچه غول |

گفت:اینم یه جور بدبختیه بدونی با اون کسی که دوستش داری،زیاد...هیچوقت خوشبخت نمیشی...حالا خوشبخت یا یه چیزی تو همین مایه ها...

 

 

 

 

+ خط خطی شده در Sun 9 Dec 2007ساعت 16:32 توسط بچه غول |

 
+ خط خطی شده در Wed 19 Sep 2007ساعت 15:33 توسط بچه غول |

بچه غولم کجایی؟...این زنه با این ابروهای باریکش بد جوری بوی قرمه سبزی میده.سه دفعه ست که پیاز داغ سوزونده؛ از بوی سبزی سرخ شده هم حالش بهم میخوره، عمرا اگه یه روز بتونه برنج دم سیاهو از برنج دم بریده تشخیص بده!...این زنه حالا دستش با بخار آب جوش سوخته،تا حالا دستت با بخار آب جوش سوخته؟

...چه کسی بود صدا زد بچه غول؟...مدادشمعی هایم کو؟

+ خط خطی شده در Sat 11 Aug 2007ساعت 18:0 توسط بچه غول |

"...کفش کهنه،سماور کهنه،لوله بخاری،آهن پاره،دمپایی کهنه،لاستیک ماشین،بخاری کهنه،لباسای کهنه،هر چیز کهنه دارین...خریداریم."

پ/ن:دوچرخه قدیمیمو که شبرنگای زرد و آبی داشت با دمپایی های ابریم، با یه عالم رویاهای کهنه دارم میبرم بدم...ولی مادربزرگه رو  قایم* کردم تو کمد تا این کهنه خرا نیان ببرنش...

 ...بچه غول                                           

*قایم کردن!

+ خط خطی شده در Mon 18 Jun 2007ساعت 15:50 توسط بچه غول |

زنت میشوم.به همین سادگی! همین که پیچ و خم مزخرف موهایم را شاعرانه بخوانی و مشکل را از انگشتهای لاغر و دراز خودت که هی گیر میکند توی حلقه حلقه موهای پخش و پلایم بدانی، برایم کافیست.دستت را هر چقدر هم که دراز کنی به ابرها نمیرسد،من اما میدانم توتهای درختهای این حوالی کوتاهتر از ابرهایند.نخ کلاف رویاهایم را گم کرده ام.از توی کفشهایم صدای مرغهای دریایی می آید! نگران نباش...بچه غولها همیشه میتوانند از نخ لباس یکی به رویاهای گمشده شان برسند.زنت میشوم.به همین سادگی!همین که مجبور نباشم شاخ و دمم را توی هفت تا سوراخ سمبه پنهان کنم تا زیبا به نظر برسم کافیست.اسبهای سفید همیشه زیادی خوبند...دلم را چیزهای خیلی خوب میزند.پدرت سلطان هیچ جزیره ای نبوده ست...حتی دور افتاده ترین جزیره دنیا!...اما سلطان هیچ جزیره ای هم بالکن کوچک خانه پدرت را نداشته ست.همین که به صدای آوازهایم نخندی و لیوان آبی دستم بدهی توی شبهای تاریک و سرد...برایم کافیست.نمیتوانم پروازت دهم اما تا هر کجای دنیا که پیاده بروی،می آیم.زنت میشوم.به همین سادگی!

پ/ن:بچه غولی که زیاد احساسات به خرج داد.

+ خط خطی شده در Wed 23 May 2007ساعت 9:5 توسط بچه غول |

خدا آمرزیده همیشه میگفت:

خدایا به دادم برس قبل از اینکه دادم بهت برسه!

پ/ن:حیف من آدم زیاد باهوشی نبودم و حواسم همیشه خدا پیش اون آقاهه که بند ساعتش چرمی بود پرسه میزد...از آخرم نفهمیدم داد کی به کی رسید!

+ خط خطی شده در Fri 11 May 2007ساعت 7:47 توسط بچه غول |

  • تازگی ها چشمانم وقت و بی وقت خودشان را خیس میکنند!

پ/ن:ببخشید شما از این دارو گیاهیا ندارین که قرمزی چشمای آدمو برطرف میکنن؟

+ خط خطی شده در Wed 2 May 2007ساعت 9:13 توسط بچه غول |

اشک های نیامدنت روی گونه هایم ماسیده...

                                نبوس...

                                          نمک گیر میشوی!

پ.ن:این خط ایتالیک یعنی شاعرش یکی دیگه ست.

+ خط خطی شده در Fri 20 Apr 2007ساعت 1:31 توسط بچه غول |

گالیله و کوپرنیک هم اگه نمی فهمیدند...من خودم یه روز کشف میکردم که زمین گرده! همون روز طرفای ساعت شش و نیم یک روز بهاری که پسره توی کلاس فامیلمو نوشت روی برگ اول کتابش به عنوان تیچر...من داشتم به خودم فکر میکردم که دیدم عین فامیلمو با الف نوشته...بعد کشف کردم که زمین گرده حتما که منم یه زمانی عین فامیل معلممو با الف مینوشتم...حالا اینقدر چرخیده تا رسیده همونجایی که هفت هشت سال پیش بود...تو فهمیده بودی که زمین چرخیده؟

 

+ خط خطی شده در Tue 10 Apr 2007ساعت 12:30 توسط بچه غول |

به بلندی درختهای چند صد ساله حسادت میکنم.

به تنهایی نفوذناپذیرشان آن بالا ...

+ خط خطی شده در Mon 26 Mar 2007ساعت 21:47 توسط بچه غول |

به جون خودم از وقتی این دو تا ماهی قرمز ریزا رو گرفتیم گربه خپلای محل بدجوری دور و بر خونه ما میپلکن!
آقاهه گفت:تازه تازه ست!...راس میگفت.با اینکه سه روزه تو فریزره ماهیه من هنوز صدای قلبشو میشنوم!

پ.ن:دلقک جان خیلی دلم میخواد بدونم چه بلایی سر بیرق رابینسون کروزوئه بر سر بلندترین نقطه جزیره امد؟!؟

حاشیه:پارسال هم همین که قراره امسال بیاد، اومد...تا جایی که یادمه فقط گلی به سر بوته های تو باغچه زد.نه گلی به سر ما.خب بیاد.جای ما رو که تنگ نمیکنه تو این دنیای بزرگ...

بی ربط:سال نو مبارک.

+ خط خطی شده در Tue 20 Mar 2007ساعت 14:6 توسط بچه غول |

یادم رفت بگم آدم به تنهایی عادت میکنه،خوبیش اینه!

Kinda...sorta...like my room!

همون انبارییه

+ خط خطی شده در Thu 15 Mar 2007ساعت 23:40 توسط بچه غول |

یه چیزی مثه بدون شرح! و اینا...!

انباری عکس

 

+ خط خطی شده در Thu 15 Mar 2007ساعت 23:18 توسط بچه غول |

پیش نوشت:آدم به زندگی عادت میکنه.بدیش اینه!

خرت و پرتهامو ریخته بودم توی جیبهام...

کفش هایم جفت نمی شد دیگه به هیچ رقم...

گریه هایم را کرده بودم.

گفتم میرم.

از دست!


بچه کوچیکه دایی روی تختم خوابید و تموم شب گلهای خشک ملافه رو آبیاری کرد.حالا بهار آمده روی ستون فقرات تختم لانه کرده.گلهای ریز آبی هی هر روز هر روز شکوفه میدهند.این بار مثل هر بار نیست.بهار دست از سرم بر نمیدارد!

پس نوشت:مجبور شدم با همین قالب خط خطی کنار بیام.قالب خودم و بلاگم بهم ریخته فعلا.

+ خط خطی شده در Thu 22 Feb 2007ساعت 8:44 توسط بچه غول |

از همه با کلاس تر و فهمیده تر و خوش سلیقه تر و مهربون تر و خانوم تر و با فضیلت تر توی خانواده ما زن دایی بابام بود که منو از همون کوچیکی که نه بر و رویی داشتم و نه زبان شیرینی،برای پسر کوچیکش که هم با کلاس بود هم خوشگل و پولدار و مهربون و فهمیده و کلی تریپ ladies first و اینا میذاشت میخواست.ولی خب از همه خنگتر و بد سلیقه تر و کم هوشتر و نامهربون تر و بدتر توی خانواده ما همین پسر کوچیکه اش بود که وقتی من گفتم نه و من قصد ازدواج ندارم و میخوام درسمو بخونم و اینا...گفت:عمرا"...بعدم یه سال بعدش رفت یه زنی گرفت که هم بر و رویی داشت و هم شیرین زبون بود خیر سرش!!!...هیچی.همینطوری یادش افتادم الان؛شب امتحانی خاطرات تلخ زندگیم یهو جلو چشمم پرید!!!
-ای رفته تا دور دستان...

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست که

                                  شب فروز تو خورشیدپاره ست؟

               نگفتی هم نگفتی.باور کن این فقط یه کنجکاویه ساده ست.چندان ربطی

                                                         به من نداره.

                                                                            بچه غول-زمستان 85


عمیق ترین نوستالوژی یک شب زمستانی:همین الان دیدم تقویم روی میزم روی صفحه ۳۰ آذر مونده...
پ/ن:هی! از آخر من نفهمیدم تو روزهای برفی با عینکت چیکار میکنی؟...
+ خط خطی شده در Fri 26 Jan 2007ساعت 22:43 توسط بچه غول |

گنجشک پر...کلاغ پر...رویاهایی که اون همه سال روی دستم مونده بود

                                                                               پر...

                                                                                  پر...

پ/ن:دیشب برف بارید و ایضا دیروز...همین.

+ خط خطی شده در Thu 18 Jan 2007ساعت 7:41 توسط بچه غول |

ـببین من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...

+برا منم زندگیِ بدون تو خیلی سخته...

-خب...پس بلاخره به زندگیِ بدون منم فکر کردی...


اون آقا چاقه بود که لباس قرمز براق میپوشید...همونکه کلی ریش و سیبیل سفید میچپوند توی صورتش که اگه خنده ش گرفت کسی نبینه...همون که مامان میگه فقط تو جورابای سفید و تمیز کادوهای زرقی و برقی میذاره...تو رو خدا اگه دیدینش بگین تو جورابای کثیف و پاره پوره بنفش و آبیم یه چیزی بذاره...

روی سنگ قبرش نوشته بود:"جای شما خالی...

 

+ خط خطی شده در Fri 5 Jan 2007ساعت 22:58 توسط بچه غول |

مرسی دوست خوبم که منو هم توی بازی راه دادی.همیشه از اینکه توی یه بازی نباشم و از دور همه چی رو تماشا کنم غصه ام میشده.وقتی توی یه بازی هستی خیال میکنی کلی آدم مهمی هستی برای خودت.who knows?....maybe I am

  1. به جاهای گرم و نرم آلرژی دارم.هر جا میخواد باشه من یکی خوابم میبره.پنج-شش ساله بودم که تازه از اون خونه که یه درخت آلبالوی کوچولو داشت اومدیم این خونه که یه درخت گیلاس پر مو داره. توی اوی شلوغ پلوغی اسباب کشی که جون میداد برای گم شدن و دیگه پیدا نشدن با خواهره قایم موشک (قایم با شک!!!)بازی میکردیم.من رفتم توی کمد لباسم که نمیدونم چرا مامان بهش میگفت:"شهر شام"! اون پشت مشتا گرم بود و نرم و تاریک.خوابم برد. دو-سه ساعت بعد که بیدار شدم دیدم خونه مون شلوغه و خواهره داره گریه میکنه!!!
  2. پنجم دبستان که بودم چون یاد نگرفته بودم تقسیمهای اعشاری رو مثل اون دختره شیرین تن تن حل کنم بیست تا ضربه از یک خط کش چوبی قهوه ای سی سانتی خوردم،کف هر دو دستم.همونجا خدا رو شکر کردم که فقط دو تا دست دارم و بیشتر ندارم!
  3. یه بار سر اینکه کی اول بشینه روی اون نیمکتهای چوبی مدرسه با دوستم دعوام شد،منم بهش گفتم پدرسگ!...شب کلی وجدان درد گرفتم و رفتم تو دهن خودم فلفل ریختم! صبح رفتم بساط ماچ و بوس راه انداختم.
  4. اولین نامه عاشقانه ای که دریافت کردم از یکی از پسرای فامیلمون بود که روی بخار شیشه پنجره بزرگ خونه شون برام نوشت:I fell in love with you اون موقع هر دومون تازه کلاس زبان میرفتیم و من تا خیلی وقت بعد،فکر میکردم معنیش میشه:من توی عشق با تو افتادم.به نظرم خیلی شاعرانه بود.
  5. آدم شوخ طبعی بودم.اونقدر که فکر میکردم خدای شوخ طبع و با مزه ای هم دارم.گاهی سر به سرش میذاشتم.موقع دعا کردنهای مدرسه،اون موقع ها که ناظم به صفمون میکرد و کلی دعاهای زورکی به خوردمون میداد که ما بگیم آمین،من همیشه برای خودم دعا میکردم"خدایا نقاش شوم...خواهش میکنم،خواهش میکنم،خواهش میکنم."گاهی وقتا هم موذیانه میگفتم:God...I wanna be a painter,please,please,please بعد مطمئن بودم خدا گیج میشه و یادش نمیاد این آرزوی یه دختر فارسی زبان بود یا انگلیسی.

          پ/ن:شارلین باور کن اگه اسم خودمو توی لیست دعوت شده هات نمیدیدم...خیلی بد میشد!

بیشتر این دور و بریها به بازی دعوت شدن.

مریم ساکن سرزمین گل سرخ،لافکادیو (اسمشو کامل بخونین لطفا...نه لافی،نه لافکادی)،جوتی،بادبادکباز،مرمر،قهرمان فراموش شده.

 

+ خط خطی شده در Thu 28 Dec 2006ساعت 8:18 توسط بچه غول |

خدایا...تو با من بودی،اما اونا بازی رو بردن...کی با اونا بود؟

پ،ن:سرما خوردگی،سردرد،خیالبافی،تنهایی،من اینجوریم دیگه!،باد،آسمان خاکستری دور،بادمجون بم آفت نداره،شیشه های بخار گرفته،شادی های بی سر و ته،صبح های سفید نم دار،اون آقاهه که بند ساعتش چرمیه،سرفه های خشک مکرر،"ایران را با هم بسازیم،تنهایی بسازیم!...نسازیم!!!"،کلاغهای چاق آوازه خوان،روزهای بی خاطره،و حسی تازه و خنده دار مثل خوشبختی...روزهای آخر پاییزن دیگه.کاریشم نمیشه کرد.

+ خط خطی شده در Wed 13 Dec 2006ساعت 21:30 توسط بچه غول |

sth like a jelouse little monster

دختره که توی اتوبوس کنارم ایستاده بود به دوستش گفت: می رم براش بارونی مشکی میخرم که بلند باشه و تا جای زانوش بیاد...

بودی اگه ..میرفتم برات بارونی مشکی میخریدم که بلند باشه و تا جای زانوت بیاد!


به زندگی با یک غریبه خو گرفته ام...خودم را میگویم.
چون توی پوستم نمیگنجیدم درش آوردم گذاشتمش کنار...به همین خنکی.
پ،ن: آذر کجایی؟...ماشین آقای همسایه پنچر که میشه اون هنوزم به من و تو شک میکنه!؟!

+ خط خطی شده در Mon 4 Dec 2006ساعت 22:34 توسط بچه غول |

  • -لطفا باهش صحبت کنید و یه کاری کنید که قضیه رو بفهمه...

          -نگران نباشید،چاره ی دیگه ای جز فهمیدن نداره.

  • گلوگیرتر از آنی که هضمت کنم!
  • میدونی من آدم بی جنبه ای هستم.یه وخت دیدی کرم ابریشم شدم و رفتم تو پیله،از تنهایی خوشم اومد دیگه در نیومدم.

       p,s:پروانه نمیشوم...هر چقدر هم که پیله کنی.      

+ خط خطی شده در Sun 5 Nov 2006ساعت 5:49 توسط بچه غول |

  • از خداحافظی طفره رفت...رفت...رفت...رفت...
  • نوستالژی یعنی اینکه جای آینه تو توی اتاق عوض کنی اما هر روز صبح برای دیدن چهره ات به جای قبلی که حالا یه دیوار خالی و بی ادعاست زل بزنی و نگران خودت بشی که نکنه بخار شده باشی!
  • کشیش ها وقتی بخوان اعتراف کنن پیش کی میرن؟

p,s:باز شد پاییز...پاییز باز شد...شد باز پاییز...

 

+ خط خطی شده در Thu 12 Oct 2006ساعت 7:26 توسط بچه غول |

  • -تو چی شد که مردی؟

      -والا خودمم نمیدونم خواب بودم که مردم!(با تشکر از جناب لافکادیو)

  • قربون چشمای بادومی کرم خورده ات!
  • سیاهترین فیلسوسک خانه مان عقیده دارد که علت وجود امروز فقط تمام شدن دیروز نیست!...خیلی مشکوک میزنه.شبا کشیک میدم صدای خنده هاشو بشنوم.
  • آسمون که ابری میشه اینجا...تازه تو آفتابی میشی از پشت دیفال دلم! 
  • راستی این قالب قشنگ و جمع و جور کار من نیستا..من که از این هنرا بلد نیستم.گفتم یه وقت سوءتفاهم نشه.کار و باید سپرد دست کاردان.    
+ خط خطی شده در Sun 17 Sep 2006ساعت 9:5 توسط بچه غول |

  • دیدی این مورچه هایی رو که جنازه یه مورچه مرده رو به دوش میکشن؟...شباهت دوری ست بین سایه من و این مورچه های ریز قهوه ای...
  • پاهام کفشامو میزنه...باید برم دنبال یه جفت پای نو بگردم!
  • شما مطمئن باشید کار خیلی سختی نیست.باور کنید اگه میتونستم خودم از عهده اش بر بیام مزاحمتون نمیشدم.میدونید از بچگی نمیتونستم روی چند تا کار با هم تمرکز کنم.اون بالا حواسم میره پی خیلی چیزای بی ربط...اون بالا اصلا از همه چیز یادم میره.کاری نداره...به محض اینکه من رفتم اون بالا...کافیه شما  یه لگد کوچولو به این چهارپایه بزنید...بعد هم اگه دلتون خواست پنجره رو ببندین.همین!
  • p,s:...دارم شبیه کسی میشم که هیچوقت شبیهش نبودم...
+ خط خطی شده در Sat 9 Sep 2006ساعت 13:36 توسط بچه غول |

  • آفتاب پرستی که سنت شکنی کند...مهتاب را میپرستد!
  • به دریا نرسیده ام و نمیدانم لاک پشت هایی که توی دریا میمیرند خوشبخت ترند یا آنهایی که توی ساحل زیر ماسه ها فسیل میشوند احتمالا...
  • ببین بچه غول جان تو توی یک روز معمولی به دنیا اومدی...نه باران غریبانه میبارید..نه مهتاب عاشقانه میتابید.(!!!)...مامانه داشت سوراخ جوراباتو درز میگرفت بابا هم یحتمل روزنامه میخوند.من به تو اطمینان میدهم که قشنگ بوده ای!...حالا برادره میخواهد موهای پخش و پلایت را مناسب قابلمه ها بداند و خواهره هماهنگی چشمهای گنده و لاغریه صورتت را تصادفی بخواند...تو قشنگ بوده ای.حالا هی با خودت پچ پچه کن که چه و چه و چه....و هی بشکن بزن و برقص....میگذره و تو دوست داری این گذرو...

+ خط خطی شده در Thu 24 Aug 2006ساعت 8:50 توسط بچه غول |

گفتم:دیگه حوصله اشکاتو ندارم..میتونی بری...دقیق یادم نیست.شایدم این جمله رو تو گفتی!

چون کلا آدم ضد سانسوری بود سوار آسانسور هم نمیشد!
وقتی مرغ حنایی احمق مالیخولیایی همسایه  عاشق خروس فلزی میله بادنما میشود...birds are all dumb.

 

+ خط خطی شده در Thu 20 Jul 2006ساعت 8:46 توسط بچه غول |

پرده را کنار میزنم تا شب از تاریکی اتاقم رنگ بگیرد.
اینقدر تو خودش فرو رفت که راه برگشتو فراموش کرد...
ژوفرا گفت که او یک تکه از کنار دریا را برای خودش تنهایی دارد که هیچکس دیگری حق ندارد بیاید آنجا تپه ماسه ای درست کند. ژوفرا اینها را جدی نمیگوید.آخر او خیلی دروغگوست!                 نیکولا کوچولو
زندگیم را مدیون سکسکه های مداوم قلبم هستم.   

+ خط خطی شده در Thu 13 Jul 2006ساعت 7:55 توسط بچه غول |

تحقیقات بچه غولی نشان میدهد که هر چه تعداد افراد دور و برت بیشتر باشد...تنهاییت هم به همان اندازه بیشتر میشود...


دور لب هایم خط کشیدم که بیش از حد معمول نخندم!...
حالا شیشه پنجره ها را پاک میکنم با

نامه هایی که به دستت نرسید...هرگز...


 That's All.Let's forget about it.

+ خط خطی شده در Thu 15 Jun 2006ساعت 11:40 توسط بچه غول |

 

 هی هر شب عاشقت میشدم و مثل سیندرلا کفش های کتونی آبیمو جا میذاشتم روی پله های سنگی خونه تون...هی هر روز صبح مامانت زودتر از تو از خواب بیدار میشد و میگفت:"پوووووف!!...این کفشهای بوگندو مال کیه؟"...بعد هم پرتشون میکرد یه جا که من هیچوقت نفهمیدم کجاست!

 


...خب که بعد چه؟

یکی میگوید:"زندگی اندوهبار زیبایی ست!"...و دیگری میپرسد:"خب...که بعد چه؟"    ـرابرت راجر-


!رِDon't say you love me unless you really mean it,cause I might do sth crazy like believing it

 

+ خط خطی شده در Tue 23 May 2006ساعت 8:26 توسط بچه غول |

گفت:"خب دیگه وقت وداع رسیده"...بعد دستای درختو رها کرد سیب قرمز و افتاد روی سر مرد لاغری که زیر سایه درخت چرت میزد...نیوتن لاغر اما اینبار پی کشف و اینجور چیزا نبود...تو نخ حوا بود که برن بشینن یه گوشه و سیب قرمز بخورن و کلی کیف کنن...


گفت:پول چرک کثیف کف دسته!...گفت:عزیزم دستای کثیف و چرک آلودت را دوست دارم.
میگم:خدا جون امشب بیا خونه ما/رو کاناپه میشینیم با هم/کیتارو گوش میدیم.من برات آواز میخونم/مادربزرگه دکمه های افتاده لباستو میدوزه برات...مامان چای درست میکنه برامون...چیه اون بالا تنها نشستی؟
مرده توی ویولن زن روی بام میگفت:...آنهایی خیلی خوشبختند که نمیدانند چقدر بدبختند!

 

+ خط خطی شده در Sun 7 May 2006ساعت 22:43 توسط بچه غول |

صبح/خونه/من:

بعد از حضور غیاب دندانهایم آقای مسواک همیشه اتو کشیده ام دستی به موهای سفیدش کشید و در حالیکه سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند اینجانب را از حضور یک غریبه تازه وارد بین دندانهایم با خبر کرد.یک دندان گوشه گیر کوچولو بود.سلولهای خوابالوی مغزم هیچگونه اطلاع خاصی از او نداشتند و ورود او را کاملا غیر قانونی اعلام کردند.من با خودم فکر کردم شاید یک دندان تنها و غمگین است که سر پناهی برای شبهای مثلا بارانی بهار نداشته و موقتی اینجا میماند و احتمالا با طلوع اولین خورشید تابستانی راهش را میگیرد و میرود.....اما مامان گفت او قرار نیست جایی برود و همانجا هم میماند.مامان گفت که چیزی نیست...که دندون عقله!!!....

بعد از صبح/دانشگاه/شخص شخیص من:

میرم برای خودم یه آب انار میخرم.مطمئنم عاقل شدن یک چیز خنده دار است مثل حساب و کتاب کردن بدون استفاده از انگشتهای دست!...مثل چتر برداشتن توی روزهای بارانی...آب اناره خیلی میچسبه.به لکه چسبناکه روی میز شیشه ای فکر میکنم و به اون دختره که با آرامش داره ساندویچ میخوره و به دندون عقلش هم فکر نمیکنه...بعد به پاکت آبمیوه نگاه میکنم:"سیب و موز!!!"...چطور متوجه تفاوت مزه نشدم...

ظهر/دانشگاه/هنوز من:

یه عالم اشتباه و حواس پرتی دیگه که حوصله ندارم بنویسم....

شب/خونه/من:

مامان جان مطمئنی این دندون عقله؟؟؟


هنوز مزه آخرین نگاهت زیر دندانهایم مانده است...

+ خط خطی شده در Thu 20 Apr 2006ساعت 8:2 توسط بچه غول |

آبغوره های همسایه هایمان را امسال چشمهای من تامین میکنند.
بچه هزار پای کوچولو که فلج به دنیا اومد مامانش زد زیر خنده...بعد اشکاشو از روی گونه های استخوانی اش پاک کرد و گفت:«خدایا!...هزار تا پا...یکی هم سالم نباشه؟!؟»...بعدش دیگه هیچی نگفت.
فرض کن توی شطرنج زندگی تو یک اسب باشی و فقط و فقط با حرکت یک رخ بشه شاهو از مات شدن نجات داد؟؟؟

 

+ خط خطی شده در Sat 8 Apr 2006ساعت 21:10 توسط بچه غول |

ماهی قرمز از پشت شیشه تنگش میگه:".....".یه چیزی گفت که من نمیشنیدم.گفتم:"چی میگی؟..یه کم بلندتر....نفهمیدم....چی؟"...دوباره حرفشو تکرار کرد.(هی چشماش بزرگ و بزرگتر میشد.)بازم من نفهمیدم.داد زدم:"چی؟"....ماهیه دیگه داشت کبود میشد که به ذهنم رسید میگه:"بابا تو چه آدم نفهمی هستی!!!"


خیالت تخت...

کسی نمیداند سیاهی روی شانه های بارانی ام رد دستهای توست که اجازه شستنش را به هیچکس توی دنیا نمیدهم!


درخت سیب گلویم جوانه میزند.باز باید ببارم.
+ خط خطی شده در Sat 1 Apr 2006ساعت 8:42 توسط بچه غول |

بهار که بیاید پوست می اندازم.قول نمیدهم که اینبار آدم شوم اما سعی خودم را میکنم!
باید این دم عیدی بخندم به اندازه تمام اشکهایی که ریخته ام...هر چند یک بچه غول هیچوقت حساب اشکهایش را ندارد!
بعد از کلی بچه غول تکونی به این نتیجه رسیدم که فراموش کردن بعضی خاطرات عرضه میخواهد که من یکی ندارم....
سالی پر از لحظه های خوب/پر از معجزه های کوچک دوست داشتنی/پر از تمام چیزهایی که هیچوقت فکرش را نمیکرده اید و یا گاهی تو نخش بوده اید داشته باشید...

                                                                              بچه غول

+ خط خطی شده در Sun 19 Mar 2006ساعت 12:13 توسط بچه غول |

 .A Story should have a beginning,a middle and an end...but not necessarily in that order.

!I`m the victim of the beggining,lost in the middle and forgotten for the end


من پیشگوی بزرگی هستم.نه از آنهایی که گیسهای بلند بافته دارند با انگشتهای باریک دراز...نه از آن پیشگوهای الکی که صورت باریک و چشمهای ریزشان آدم را یاد ریز ترین خاطراتش می اندازد.من پیشگوی بزرگی هستم که تاکنون هیچ چیز/هیچ چیز خاصی را پیشگویی نکرده ام!


با خودش فکر کرد:بلاخره بزرگترین و قدرتمندترین و خار پرتاب کن ترین خارپشتهای دنیا هم یه روزی با یه بوته خار خشک اشتباه گرفته میشوند.

و بعد همونجا کنار جاده مرد!؟!just it.

+ خط خطی شده در Thu 9 Mar 2006ساعت 7:53 توسط بچه غول |

مامان گربه به بچه گربه کوچولوش گفت:"موش بخوردت!"...و از همونجا تضاد در زندگی بچه گربه آغاز شد!


آخر قصه که شد کلاغه با خودش گفت:"گور بابای تموم قهرمونای داستان....". بعد رسید به خونه اش و به کوری چشم همه یک دل سیر هم همونجا موند....

سایه ات بلند تر از سایه من است...با اینهمه میشود همسایه شویم؟

 

+ خط خطی شده در Sat 25 Feb 2006ساعت 7:29 توسط بچه غول |

تمام آسمان پر از پرنده های سیاهی ست که نه زاغند...نه پرستو.فقط میدانم بیصداترین پرنده های ممکن دنیان.تو چی میگی؟...زنگ بزنم اداره هواشناسی بپرسم آسمان شهر ما تا کی پرنده باران خواهد بود؟


وقتی که سهم من از تمام آسمان...ستاره های قرمز توی شیشه لاکم است...
پرنده آبی که نه پرنده است و نه آبی راه خودش را توی آسمان پیدا میکند...تنها این منم که از روی خط های کج و کوله کف دستهایم دنبال راه خانه تو میگردم...من که تمام بن بستهای تنگ دنیا را از برم!
برای دوست داشتن کسی باید گذشت و بیفکری داشت....نه بابا اونقدرها هم که تو فکر میکنی با گذشت و بیفکر نیستم!

 

+ خط خطی شده در Fri 17 Feb 2006ساعت 7:48 توسط بچه غول |

چشمهای مترسک توی مزرعه دو تا دکمه سیاه براق بودند و کلاغهای اون اطراف همیشه مشغول زاغ سیاه چوب زدنش...چشمهای براق مترسک رد پرواز گنجشک ریزه میزه ای رو دنبال میکردند که هر روز غروب از آسمون اون حوالی رد میشد...چشمهای سیاه مترسک فکر میکردند که اون گنجشک ریزه میزه که هیچی بلد نیست بگه جز جیک جیک چشمهای خیلی قشنگی داره!...و بعد به انتظارش هر روز به افقی که میرفت تا عمودی بشه خیره میشدند.تا اینکه یه روز مرد مزرعه دار اومد و چشمهای مترسکو در آورد و داد به زنش تا بدوزه روی ژاکت بچه کوچیکش.....همین.


من چرا فکر میکنم هر دیواری باید پنجره ای داشته باشد و هر پنجره ای چشمهای ترا...؟؟؟
+ خط خطی شده در Tue 7 Feb 2006ساعت 13:12 توسط بچه غول |

گلوله برف را که توی دستم میگیرم...گریه میکنه و میگه:"منو بذار روی زمین...منو بذار روی زمین..."..روی زمین که می اندازمش...مغزش که متلاشی میشود میفهمد دستهای من هم جای بدی نبودند برای مردن!


دیوارها خیال پس دادن سایه ام را ندارند...
ماهی کوچولو توی تن ماهی دنبال تکه های گمشده بدن بی جان پدرش میگشت...
هووووم....در تمام این شهــــــــــــــر یک مرد ریشو نیست که به ریشش بخندم!

 

+ خط خطی شده در Sat 21 Jan 2006ساعت 8:58 توسط بچه غول |

سر انگشتانم به من فحش میدهند...انگار که سردی هوا تقصیر من باشد!
گاهی بدون اینکه بدانم حل میشوم توی آب باران چاله های خیابان شما...خاصیت بچه غول حلال همین است!
من بلاخره نفهمیدم آدم ها بهترند یا کدو تنبل ها؟؟؟...هر چند فکر میکنم چندان فرقی هم نداشته باشند...
For God`s sake...hold your tonge and let me love !

 

+ خط خطی شده در Sat 14 Jan 2006ساعت 9:28 توسط بچه غول |

یکی میگفت:«بچه غولی که دلش برای کسی تنگ بشه...بشینه یه گوشه و زانوهاشو توی بغلش بگیره و بعد مثل بچه های لوس و ننر گریه کنه...بعد با سر زانوهاش اشکاشو پاک کنه به درد لای جرز هم نمیخوره!»...خرت و پرتهایم را ریخته ام توی جیبم و دارم میروم... مطمئنم دلم برای لای جرز هم تنگ میشود!


در انگشت شصت پای چپم روح مغرور زنی ست که زمانی آرزوی نقاش شدن در سرش بوده...اما حالا فقط یک انگشت شصت پای چپ گاهی بد بو شده که رویاهایش را در تنگنای کفش های رنگ  به رنگ من گم میکند...
عکس از ایران کارتون
+ خط خطی شده در Thu 5 Jan 2006ساعت 8:43 توسط بچه غول |

اشتیاق من برای شنیدن صدای تو و خونسردی صدای زنی که میگوید:"دستگاه مورد نظر خاموش است!"...".The mobile set is off."


انگشتم میبرد.خون قرمز رنگم سر انگشتم را رنگین میکند.گلبولهای قرمز خونم با دیدن بریدگی شادمانه فریاد میزنند:"روزنه ای به بیرون!...روزنه ای به بیرون!"
از کنار دیوارهای میخ دار که رد میشوم سایه ام گیر میکند به هر میخی که بلاتکلیف میان زمین و آسمان گیر کرده است....

 

+ خط خطی شده در Sat 31 Dec 2005ساعت 11:21 توسط بچه غول |

شب یلدا که میشود...مادربزرگه قصه کم می آورد قصه های رادیو را کش میرود...
+ خط خطی شده در Wed 21 Dec 2005ساعت 15:14 توسط بچه غول |

امروز فهمیدم اولین جایی که در صورت من یخ میزنه چونه تیز و سمج منه و آخرین جایی هم که یخش باز میشه باز همین چونه تیز و سمج و بد قلقه!!
دیروز عنکبوت پیر گوشه سقف اتاق طی یک عملیات انتحارانه دور خودش تار تنید...

همون روزی که خانم معلم به خاطر ننوشتن خودآزمایی های بینش ده تا ضربه خط کش کف هر دو دستم زد و بعد تمام روز مجبورم کرد گوشه کلاس کنار سطل آشغالی که بچه ها پوست پفکهایشان را توی آن می انداختند بایستم و به ردیف مورچه هایی که آرام از کنار دیوار رد میشدند زل بزنم و به چشمهای بچه هایی که خودآزمایی های بینش را نوشته بودند...همون روز قسم خوردم بچه هایم را به مدرسه نفرستم...

+ خط خطی شده در Tue 13 Dec 2005ساعت 14:26 توسط بچه غول |

یک دسته پرنده که من نمیدانم چه نوع پرنده ای هستند دارند به سمت شرق پرواز میکنند.یک هواپیما هم که من نمیدانم چه نوع آدمهایی در دلش دارد به سمت غرب پرواز میکند.میگما...خلبان فضولی بود دور میزد میرفت دنبال پرنده ها ببینه کجا میرن...سر از کجا در میارن؟؟؟
حرف که میزدی نیمی از آب دهنت پخش میشد روی صورتم...من اما اعتراضی نمیکردم.حرفهایت را دوست داشتم.میبینی به خاطر همین ادا اطوارهایتست که آدم این همه عمر دلباخته ات میماند...
با کهنسالترین و غول آساترین درخت دانشکده احساس همخونی میکنم...او برای همه یک درخت کهنسال و غول آساست...برای من اما پدربزرگ!!!
+ خط خطی شده در Tue 6 Dec 2005ساعت 17:6 توسط بچه غول |

باید یه سری به اون کوچه باغی بزنم که دیوار باغهاش اونقدر بلند بود که درختهاش هیچوقت دیده نمیشدن...اما صدای پرنده هاش تمام کوچه رو می گرفت...احتیاج به قدم زدن توی کوچه ای دارم که گیجم کند...


داشت یادم میرفت...صنوبرهای این حوالی پاییز که میشود سیب سبز میدهند...میخواهی یک چند تا از آن پرتقالهای رسیده اش را برایت بفرستم...

در تمام راه ها رد پای ترا میبینم...خنده دار است...دیگر به چشمهایم هم اعتمادی نیست...


چیزه....حالا دلتنگی های عصر پنجشنبه را هم به عصرهای جمعه اضافه کن...


+ خط خطی شده در Sun 4 Dec 2005ساعت 11:51 توسط بچه غول |

بعضی آدمها اینقدر زود از زندگی آدم محو میشوند که دیگر فرصت نمی یابی از آنها بپرسی حساسیتشان به خربزه از بین رفته است یا نه...؟!؟


خانم همسایه میگوید:«دخترم سر به هواترین موجودیست که میتواند بدون اینکه تعادلش را از دست بدهد روی جدولهای زرد و سیاه بدود...میتواند دو ساعت تمام سر کلاس ته مداد سیاهش را بجود و زل بزند از پنجره بیرون و دنبال کند هر پرنده دم بریده ای را که از آسمان آن حوالی تصادفی رد میشود...میتواند مدتها جلوی صف مورچه های قهوه ای بایستد و حق تقدم را با آنها بداند و منتظر باشد تا آخرین مورچه هم با خوبی و خوشی از جلوی پایش رد شود بعد گامی بردارد...چهره هر کسی را هم که میبیند به خاطر میسپارد تا روزی روی کاغذ بیاورد...تمام هفته را برای بچه گربه کوچکی که زیر چرخهای ماشینها له میشود گریه میکند...»

میخندم.(هر چند روی گونه هایم چال نمی افتد...)...:«تبریک میگم خانوم همسایه...دخترتان دارد میشود یک بچه غول!...»


راستی...دارم قد میکشم...اینطوری دیگر در دنیای کوچکت نمی گنجم!
+ خط خطی شده در Mon 28 Nov 2005ساعت 10:16 توسط بچه غول |

با مادربزرگه توی ماشین نشسته ایم.او گاهی چرت میزند.گاهی هم بیرون را تماشا میکند.من چشمم به نوشته روی دیوار است و آشغالهایی که درست در پای همان دیوار روی هم تلنبار شده."بر پدر و مادر  هر کس که در این مکان آشغال بریزد لعنت"!... به پدر و مادرهایی فکر میکنم که به واسطه این نوشته در این مکان لعنت شده اند.ناگهان یک پیرمرد با یک لبخند شاد و سرحال سرش را از پنجره ماشین می آورد تو...چشمهای بازیگوشی دارد و نگاه عجیبش بیشتر از روی شیطنت است تا هیزی!...مرا نگاه میکند و بعد مادربزرگه را...رو به مادربزرگه میگوید:"داغتو نبینم هرگز!"...بعد دوباره میخندد به من و به مادربزرگه و بعد راهش را میگیرد و میرود.لبخند کمرنگی از روی لب های کمرنگ مادربزرگه میگذرد.من میخندم."مادربزرگه!...جسارتا" این پیرمرد جسور به شما حرف عاشقانه زد!؟!"...مادربزرگه اما چرت زدنش را شروع کرده و متوجه حرف من نمیشود یا هم میشود و به روی خودش نمی آورد...


سایه ام را جا میگذارم توی همان خیابانی که روزی جایم گذاشتی.میروم روی پشت بام بلندترین ساختمان و از آنجا تف می اندازم روی سر سایه ام...ارتفاع ساختمان را می سنجم و سرعت تف را...یک.دو.سه.چهار.پنج....خب!حالا حتما" دیگر تف افتاده است روی سر سایه ام.راستش را بگو...اون روز که تو هم ناگهان غیب شدی توی اون خیابون همین کار رو کردی روی سر من؟

+ خط خطی شده در Fri 25 Nov 2005ساعت 7:11 توسط بچه غول |