یک رج زیر...یک رج رو...یک رج زیر...یک رج رو...
رو... رو... رو... رو...
زیر... زیر... زیر... زیر...
زیر و رو شد زندگیم بسکه هی بافتم خیال آمدنت را پشت پنجره
رو به سفیدی برفها!
یک روز صبح که نزدیکای ظهر بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم پرده پنجره را بیخودی کنار زدم و با دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف شدم و با خودم فکر کردم من چقدر همینطوری بیخودی برای خودم خوشبختم که از دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف میشوم و با شنیدن حرفهای عاشقانه از تنها مردی که بند ساعتش چرمیست هم ایضا!
+
خط خطی شده در
Wed 26 Dec 2007ساعت 11:33 توسط بچه غول
|