تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم

گنجشک پر...کلاغ پر...رویاهایی که اون همه سال روی دستم مونده بود

                                                                               پر...

                                                                                  پر...

پ/ن:دیشب برف بارید و ایضا دیروز...همین.

+ خط خطی شده در Thu 18 Jan 2007ساعت 7:41 توسط بچه غول |

ـببین من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...

+برا منم زندگیِ بدون تو خیلی سخته...

-خب...پس بلاخره به زندگیِ بدون منم فکر کردی...


اون آقا چاقه بود که لباس قرمز براق میپوشید...همونکه کلی ریش و سیبیل سفید میچپوند توی صورتش که اگه خنده ش گرفت کسی نبینه...همون که مامان میگه فقط تو جورابای سفید و تمیز کادوهای زرقی و برقی میذاره...تو رو خدا اگه دیدینش بگین تو جورابای کثیف و پاره پوره بنفش و آبیم یه چیزی بذاره...

روی سنگ قبرش نوشته بود:"جای شما خالی...

 

+ خط خطی شده در Fri 5 Jan 2007ساعت 22:58 توسط بچه غول |

مرسی دوست خوبم که منو هم توی بازی راه دادی.همیشه از اینکه توی یه بازی نباشم و از دور همه چی رو تماشا کنم غصه ام میشده.وقتی توی یه بازی هستی خیال میکنی کلی آدم مهمی هستی برای خودت.who knows?....maybe I am

  1. به جاهای گرم و نرم آلرژی دارم.هر جا میخواد باشه من یکی خوابم میبره.پنج-شش ساله بودم که تازه از اون خونه که یه درخت آلبالوی کوچولو داشت اومدیم این خونه که یه درخت گیلاس پر مو داره. توی اوی شلوغ پلوغی اسباب کشی که جون میداد برای گم شدن و دیگه پیدا نشدن با خواهره قایم موشک (قایم با شک!!!)بازی میکردیم.من رفتم توی کمد لباسم که نمیدونم چرا مامان بهش میگفت:"شهر شام"! اون پشت مشتا گرم بود و نرم و تاریک.خوابم برد. دو-سه ساعت بعد که بیدار شدم دیدم خونه مون شلوغه و خواهره داره گریه میکنه!!!
  2. پنجم دبستان که بودم چون یاد نگرفته بودم تقسیمهای اعشاری رو مثل اون دختره شیرین تن تن حل کنم بیست تا ضربه از یک خط کش چوبی قهوه ای سی سانتی خوردم،کف هر دو دستم.همونجا خدا رو شکر کردم که فقط دو تا دست دارم و بیشتر ندارم!
  3. یه بار سر اینکه کی اول بشینه روی اون نیمکتهای چوبی مدرسه با دوستم دعوام شد،منم بهش گفتم پدرسگ!...شب کلی وجدان درد گرفتم و رفتم تو دهن خودم فلفل ریختم! صبح رفتم بساط ماچ و بوس راه انداختم.
  4. اولین نامه عاشقانه ای که دریافت کردم از یکی از پسرای فامیلمون بود که روی بخار شیشه پنجره بزرگ خونه شون برام نوشت:I fell in love with you اون موقع هر دومون تازه کلاس زبان میرفتیم و من تا خیلی وقت بعد،فکر میکردم معنیش میشه:من توی عشق با تو افتادم.به نظرم خیلی شاعرانه بود.
  5. آدم شوخ طبعی بودم.اونقدر که فکر میکردم خدای شوخ طبع و با مزه ای هم دارم.گاهی سر به سرش میذاشتم.موقع دعا کردنهای مدرسه،اون موقع ها که ناظم به صفمون میکرد و کلی دعاهای زورکی به خوردمون میداد که ما بگیم آمین،من همیشه برای خودم دعا میکردم"خدایا نقاش شوم...خواهش میکنم،خواهش میکنم،خواهش میکنم."گاهی وقتا هم موذیانه میگفتم:God...I wanna be a painter,please,please,please بعد مطمئن بودم خدا گیج میشه و یادش نمیاد این آرزوی یه دختر فارسی زبان بود یا انگلیسی.

          پ/ن:شارلین باور کن اگه اسم خودمو توی لیست دعوت شده هات نمیدیدم...خیلی بد میشد!

بیشتر این دور و بریها به بازی دعوت شدن.

مریم ساکن سرزمین گل سرخ،لافکادیو (اسمشو کامل بخونین لطفا...نه لافی،نه لافکادی)،جوتی،بادبادکباز،مرمر،قهرمان فراموش شده.

 

+ خط خطی شده در Thu 28 Dec 2006ساعت 8:18 توسط بچه غول |