گفت:"خب دیگه وقت وداع رسیده"...بعد دستای درختو رها کرد سیب قرمز و افتاد روی سر مرد لاغری که زیر سایه درخت چرت میزد...نیوتن لاغر اما اینبار پی کشف و اینجور چیزا نبود...تو نخ حوا بود که برن بشینن یه گوشه و سیب قرمز بخورن و کلی کیف کنن...
گفت:پول چرک کثیف کف دسته!...گفت:عزیزم دستای کثیف و چرک آلودت را دوست دارم.
میگم:خدا جون امشب بیا خونه ما/رو کاناپه میشینیم با هم/کیتارو گوش میدیم.من برات آواز میخونم/مادربزرگه دکمه های افتاده لباستو میدوزه برات...مامان چای درست میکنه برامون...چیه اون بالا تنها نشستی؟
مرده توی ویولن زن روی بام میگفت:...آنهایی خیلی خوشبختند که نمیدانند چقدر بدبختند!
+
خط خطی شده در
Sun 7 May 2006ساعت 22:43 توسط بچه غول
|