بعد از حضور غیاب دندانهایم آقای مسواک همیشه اتو کشیده ام دستی به موهای سفیدش کشید و در حالیکه سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند اینجانب را از حضور یک غریبه تازه وارد بین دندانهایم با خبر کرد.یک دندان گوشه گیر کوچولو بود.سلولهای خوابالوی مغزم هیچگونه اطلاع خاصی از او نداشتند و ورود او را کاملا غیر قانونی اعلام کردند.من با خودم فکر کردم شاید یک دندان تنها و غمگین است که سر پناهی برای شبهای مثلا بارانی بهار نداشته و موقتی اینجا میماند و احتمالا با طلوع اولین خورشید تابستانی راهش را میگیرد و میرود.....اما مامان گفت او قرار نیست جایی برود و همانجا هم میماند.مامان گفت که چیزی نیست...که دندون عقله!!!....
بعد از صبح/دانشگاه/شخص شخیص من:
میرم برای خودم یه آب انار میخرم.مطمئنم عاقل شدن یک چیز خنده دار است مثل حساب و کتاب کردن بدون استفاده از انگشتهای دست!...مثل چتر برداشتن توی روزهای بارانی...آب اناره خیلی میچسبه.به لکه چسبناکه روی میز شیشه ای فکر میکنم و به اون دختره که با آرامش داره ساندویچ میخوره و به دندون عقلش هم فکر نمیکنه...بعد به پاکت آبمیوه نگاه میکنم:"سیب و موز!!!"...چطور متوجه تفاوت مزه نشدم...
ظهر/دانشگاه/هنوز من:
یه عالم اشتباه و حواس پرتی دیگه که حوصله ندارم بنویسم....
شب/خونه/من:
مامان جان مطمئنی این دندون عقله؟؟؟
هنوز مزه آخرین نگاهت زیر دندانهایم مانده است...
ماهی قرمز از پشت شیشه تنگش میگه:".....".یه چیزی گفت که من نمیشنیدم.گفتم:"چی میگی؟..یه کم بلندتر....نفهمیدم....چی؟"...دوباره حرفشو تکرار کرد.(هی چشماش بزرگ و بزرگتر میشد.)بازم من نفهمیدم.داد زدم:"چی؟"....ماهیه دیگه داشت کبود میشد که به ذهنم رسید میگه:"بابا تو چه آدم نفهمی هستی!!!"
کسی نمیداند سیاهی روی شانه های بارانی ام رد دستهای توست که اجازه شستنش را به هیچکس توی دنیا نمیدهم!