تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم
بهار که بیاید پوست می اندازم.قول نمیدهم که اینبار آدم شوم اما سعی خودم را میکنم!
باید این دم عیدی بخندم به اندازه تمام اشکهایی که ریخته ام...هر چند یک بچه غول هیچوقت حساب اشکهایش را ندارد!
بعد از کلی بچه غول تکونی به این نتیجه رسیدم که فراموش کردن بعضی خاطرات عرضه میخواهد که من یکی ندارم....
سالی پر از لحظه های خوب/پر از معجزه های کوچک دوست داشتنی/پر از تمام چیزهایی که هیچوقت فکرش را نمیکرده اید و یا گاهی تو نخش بوده اید داشته باشید...

                                                                              بچه غول

+ خط خطی شده در Sun 19 Mar 2006ساعت 12:13 توسط بچه غول |

 .A Story should have a beginning,a middle and an end...but not necessarily in that order.

!I`m the victim of the beggining,lost in the middle and forgotten for the end


من پیشگوی بزرگی هستم.نه از آنهایی که گیسهای بلند بافته دارند با انگشتهای باریک دراز...نه از آن پیشگوهای الکی که صورت باریک و چشمهای ریزشان آدم را یاد ریز ترین خاطراتش می اندازد.من پیشگوی بزرگی هستم که تاکنون هیچ چیز/هیچ چیز خاصی را پیشگویی نکرده ام!


با خودش فکر کرد:بلاخره بزرگترین و قدرتمندترین و خار پرتاب کن ترین خارپشتهای دنیا هم یه روزی با یه بوته خار خشک اشتباه گرفته میشوند.

و بعد همونجا کنار جاده مرد!؟!just it.

+ خط خطی شده در Thu 9 Mar 2006ساعت 7:53 توسط بچه غول |

مامان گربه به بچه گربه کوچولوش گفت:"موش بخوردت!"...و از همونجا تضاد در زندگی بچه گربه آغاز شد!


آخر قصه که شد کلاغه با خودش گفت:"گور بابای تموم قهرمونای داستان....". بعد رسید به خونه اش و به کوری چشم همه یک دل سیر هم همونجا موند....

سایه ات بلند تر از سایه من است...با اینهمه میشود همسایه شویم؟

 

+ خط خطی شده در Sat 25 Feb 2006ساعت 7:29 توسط بچه غول |