تمام آسمان پر از پرنده های سیاهی ست که نه زاغند...نه پرستو.فقط میدانم بیصداترین پرنده های ممکن دنیان.تو چی میگی؟...زنگ بزنم اداره هواشناسی بپرسم آسمان شهر ما تا کی پرنده باران خواهد بود؟
چشمهای مترسک توی مزرعه دو تا دکمه سیاه براق بودند و کلاغهای اون اطراف همیشه مشغول زاغ سیاه چوب زدنش...چشمهای براق مترسک رد پرواز گنجشک ریزه میزه ای رو دنبال میکردند که هر روز غروب از آسمون اون حوالی رد میشد...چشمهای سیاه مترسک فکر میکردند که اون گنجشک ریزه میزه که هیچی بلد نیست بگه جز جیک جیک چشمهای خیلی قشنگی داره!...و بعد به انتظارش هر روز به افقی که میرفت تا عمودی بشه خیره میشدند.تا اینکه یه روز مرد مزرعه دار اومد و چشمهای مترسکو در آورد و داد به زنش تا بدوزه روی ژاکت بچه کوچیکش.....همین.
گلوله برف را که توی دستم میگیرم...گریه میکنه و میگه:"منو بذار روی زمین...منو بذار روی زمین..."..روی زمین که می اندازمش...مغزش که متلاشی میشود میفهمد دستهای من هم جای بدی نبودند برای مردن!