
همون روزی که خانم معلم به خاطر ننوشتن خودآزمایی های بینش ده تا ضربه خط کش کف هر دو دستم زد و بعد تمام روز مجبورم کرد گوشه کلاس کنار سطل آشغالی که بچه ها پوست پفکهایشان را توی آن می انداختند بایستم و به ردیف مورچه هایی که آرام از کنار دیوار رد میشدند زل بزنم و به چشمهای بچه هایی که خودآزمایی های بینش را نوشته بودند...همون روز قسم خوردم بچه هایم را به مدرسه نفرستم...
بعضی آدمها اینقدر زود از زندگی آدم محو میشوند که دیگر فرصت نمی یابی از آنها بپرسی حساسیتشان به خربزه از بین رفته است یا نه...؟!؟
خانم همسایه میگوید:«دخترم سر به هواترین موجودیست که میتواند بدون اینکه تعادلش را از دست بدهد روی جدولهای زرد و سیاه بدود...میتواند دو ساعت تمام سر کلاس ته مداد سیاهش را بجود و زل بزند از پنجره بیرون و دنبال کند هر پرنده دم بریده ای را که از آسمان آن حوالی تصادفی رد میشود...میتواند مدتها جلوی صف مورچه های قهوه ای بایستد و حق تقدم را با آنها بداند و منتظر باشد تا آخرین مورچه هم با خوبی و خوشی از جلوی پایش رد شود بعد گامی بردارد...چهره هر کسی را هم که میبیند به خاطر میسپارد تا روزی روی کاغذ بیاورد...تمام هفته را برای بچه گربه کوچکی که زیر چرخهای ماشینها له میشود گریه میکند...»
میخندم.(هر چند روی گونه هایم چال نمی افتد...)...:«تبریک میگم خانوم همسایه...دخترتان دارد میشود یک بچه غول!...»
با مادربزرگه توی ماشین نشسته ایم.او گاهی چرت میزند.گاهی هم بیرون را تماشا میکند.من چشمم به نوشته روی دیوار است و آشغالهایی که درست در پای همان دیوار روی هم تلنبار شده."بر پدر و مادر هر کس که در این مکان آشغال بریزد لعنت"!... به پدر و مادرهایی فکر میکنم که به واسطه این نوشته در این مکان لعنت شده اند.ناگهان یک پیرمرد با یک لبخند شاد و سرحال سرش را از پنجره ماشین می آورد تو...چشمهای بازیگوشی دارد و نگاه عجیبش بیشتر از روی شیطنت است تا هیزی!...مرا نگاه میکند و بعد مادربزرگه را...رو به مادربزرگه میگوید:"داغتو نبینم هرگز!"...بعد دوباره میخندد به من و به مادربزرگه و بعد راهش را میگیرد و میرود.لبخند کمرنگی از روی لب های کمرنگ مادربزرگه میگذرد.من میخندم."مادربزرگه!...جسارتا" این پیرمرد جسور به شما حرف عاشقانه زد!؟!"...مادربزرگه اما چرت زدنش را شروع کرده و متوجه حرف من نمیشود یا هم میشود و به روی خودش نمی آورد...
سایه ام را جا میگذارم توی همان خیابانی که روزی جایم گذاشتی.میروم روی پشت بام بلندترین ساختمان و از آنجا تف می اندازم روی سر سایه ام...ارتفاع ساختمان را می سنجم و سرعت تف را...یک.دو.سه.چهار.پنج....خب!حالا حتما" دیگر تف افتاده است روی سر سایه ام.راستش را بگو...اون روز که تو هم ناگهان غیب شدی توی اون خیابون همین کار رو کردی روی سر من؟