تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم
شب یلدا که میشود...مادربزرگه قصه کم می آورد قصه های رادیو را کش میرود...
+ خط خطی شده در Wed 21 Dec 2005ساعت 15:14 توسط بچه غول |

امروز فهمیدم اولین جایی که در صورت من یخ میزنه چونه تیز و سمج منه و آخرین جایی هم که یخش باز میشه باز همین چونه تیز و سمج و بد قلقه!!
دیروز عنکبوت پیر گوشه سقف اتاق طی یک عملیات انتحارانه دور خودش تار تنید...

همون روزی که خانم معلم به خاطر ننوشتن خودآزمایی های بینش ده تا ضربه خط کش کف هر دو دستم زد و بعد تمام روز مجبورم کرد گوشه کلاس کنار سطل آشغالی که بچه ها پوست پفکهایشان را توی آن می انداختند بایستم و به ردیف مورچه هایی که آرام از کنار دیوار رد میشدند زل بزنم و به چشمهای بچه هایی که خودآزمایی های بینش را نوشته بودند...همون روز قسم خوردم بچه هایم را به مدرسه نفرستم...

+ خط خطی شده در Tue 13 Dec 2005ساعت 14:26 توسط بچه غول |

یک دسته پرنده که من نمیدانم چه نوع پرنده ای هستند دارند به سمت شرق پرواز میکنند.یک هواپیما هم که من نمیدانم چه نوع آدمهایی در دلش دارد به سمت غرب پرواز میکند.میگما...خلبان فضولی بود دور میزد میرفت دنبال پرنده ها ببینه کجا میرن...سر از کجا در میارن؟؟؟
حرف که میزدی نیمی از آب دهنت پخش میشد روی صورتم...من اما اعتراضی نمیکردم.حرفهایت را دوست داشتم.میبینی به خاطر همین ادا اطوارهایتست که آدم این همه عمر دلباخته ات میماند...
با کهنسالترین و غول آساترین درخت دانشکده احساس همخونی میکنم...او برای همه یک درخت کهنسال و غول آساست...برای من اما پدربزرگ!!!
+ خط خطی شده در Tue 6 Dec 2005ساعت 17:6 توسط بچه غول |

باید یه سری به اون کوچه باغی بزنم که دیوار باغهاش اونقدر بلند بود که درختهاش هیچوقت دیده نمیشدن...اما صدای پرنده هاش تمام کوچه رو می گرفت...احتیاج به قدم زدن توی کوچه ای دارم که گیجم کند...


داشت یادم میرفت...صنوبرهای این حوالی پاییز که میشود سیب سبز میدهند...میخواهی یک چند تا از آن پرتقالهای رسیده اش را برایت بفرستم...

در تمام راه ها رد پای ترا میبینم...خنده دار است...دیگر به چشمهایم هم اعتمادی نیست...


چیزه....حالا دلتنگی های عصر پنجشنبه را هم به عصرهای جمعه اضافه کن...


+ خط خطی شده در Sun 4 Dec 2005ساعت 11:51 توسط بچه غول |

بعضی آدمها اینقدر زود از زندگی آدم محو میشوند که دیگر فرصت نمی یابی از آنها بپرسی حساسیتشان به خربزه از بین رفته است یا نه...؟!؟


خانم همسایه میگوید:«دخترم سر به هواترین موجودیست که میتواند بدون اینکه تعادلش را از دست بدهد روی جدولهای زرد و سیاه بدود...میتواند دو ساعت تمام سر کلاس ته مداد سیاهش را بجود و زل بزند از پنجره بیرون و دنبال کند هر پرنده دم بریده ای را که از آسمان آن حوالی تصادفی رد میشود...میتواند مدتها جلوی صف مورچه های قهوه ای بایستد و حق تقدم را با آنها بداند و منتظر باشد تا آخرین مورچه هم با خوبی و خوشی از جلوی پایش رد شود بعد گامی بردارد...چهره هر کسی را هم که میبیند به خاطر میسپارد تا روزی روی کاغذ بیاورد...تمام هفته را برای بچه گربه کوچکی که زیر چرخهای ماشینها له میشود گریه میکند...»

میخندم.(هر چند روی گونه هایم چال نمی افتد...)...:«تبریک میگم خانوم همسایه...دخترتان دارد میشود یک بچه غول!...»


راستی...دارم قد میکشم...اینطوری دیگر در دنیای کوچکت نمی گنجم!
+ خط خطی شده در Mon 28 Nov 2005ساعت 10:16 توسط بچه غول |

با مادربزرگه توی ماشین نشسته ایم.او گاهی چرت میزند.گاهی هم بیرون را تماشا میکند.من چشمم به نوشته روی دیوار است و آشغالهایی که درست در پای همان دیوار روی هم تلنبار شده."بر پدر و مادر  هر کس که در این مکان آشغال بریزد لعنت"!... به پدر و مادرهایی فکر میکنم که به واسطه این نوشته در این مکان لعنت شده اند.ناگهان یک پیرمرد با یک لبخند شاد و سرحال سرش را از پنجره ماشین می آورد تو...چشمهای بازیگوشی دارد و نگاه عجیبش بیشتر از روی شیطنت است تا هیزی!...مرا نگاه میکند و بعد مادربزرگه را...رو به مادربزرگه میگوید:"داغتو نبینم هرگز!"...بعد دوباره میخندد به من و به مادربزرگه و بعد راهش را میگیرد و میرود.لبخند کمرنگی از روی لب های کمرنگ مادربزرگه میگذرد.من میخندم."مادربزرگه!...جسارتا" این پیرمرد جسور به شما حرف عاشقانه زد!؟!"...مادربزرگه اما چرت زدنش را شروع کرده و متوجه حرف من نمیشود یا هم میشود و به روی خودش نمی آورد...


سایه ام را جا میگذارم توی همان خیابانی که روزی جایم گذاشتی.میروم روی پشت بام بلندترین ساختمان و از آنجا تف می اندازم روی سر سایه ام...ارتفاع ساختمان را می سنجم و سرعت تف را...یک.دو.سه.چهار.پنج....خب!حالا حتما" دیگر تف افتاده است روی سر سایه ام.راستش را بگو...اون روز که تو هم ناگهان غیب شدی توی اون خیابون همین کار رو کردی روی سر من؟

+ خط خطی شده در Fri 25 Nov 2005ساعت 7:11 توسط بچه غول |