تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم
گل های پیراهنم سمج ترین گلهای دنیا هستند...باشی یا نباشی گل میدهند...
!God gives and forgives...man gets and forgets

دیروز پیرزنی که من همیشه زنگ خونه اش رو میزدم و فرار میکردم مرد...احساس کردم دنیا خالی شد و دلم برای پسر کوچولوی همسایه سوخت که لذت زنگ زدن.صدای عصای پیرزن را شنیدن و فرار کردن را از دست داده است...


با نهایت احترام..مهر...و چند تا چیز دیگر...بچه غول!
+ خط خطی شده در Mon 21 Nov 2005ساعت 6:37 توسط بچه غول |

خدایا یادته بچه که بودم قبل از اینکه بخوابم یه ماچ حواله میکردم بیاد اون بالا برسه به تو...هیچوقت بهم نگفتی ماچ ها میرسید یا فرشته هات همه رو یه جورایی طبیعی میکردن؟!؟...


کرم ابریشم که از توی پیله اش در اومد دید تبدیل شده به یک بچه کلاغ پخ پخوی زشت...فهمید که اشتباه شده دوباره برگشت توی پیله اش و یکم دیگه منتظر موند تا ببینه بعد چی پیش میاد!؟!...همین دیگه..به همین خنکی!!


میدانم دیگر بزرگ شده ام...از آنجایی که مدتهاست کفش هایم برایم کوچک نشده اند...


!Well, I was only a dreamer

+ خط خطی شده در Thu 17 Nov 2005ساعت 6:1 توسط بچه غول |

دلم برای اون آدمکه تنگ شده...همون آدمکه که چشم چشم دو ابرو داشت...همون آدمکه که از مال دنیا یه دماغ و یه دهن و یه گردن کج و کوله تمام داراییش بود با چند تا دست و پا و انگشتا و جورابای بی رنگ...


....با انگشتم مه شیشه های اتوبوس را پاک میکنم و با دستمال انگشتم را...حماقتی در این کار هست که دوستش دارم.


....من میخوابم.بهـــــــار که شد بیدارم کن.خب؟

                                                            قربانت...درخت خوابالوی کوچه پشتی!

 

+ خط خطی شده در Mon 14 Nov 2005ساعت 5:23 توسط بچه غول |

برگهای پاییزی شادمانه دنبال هم میکنند و مثل بچه های تخس و شر می آیند میپیچند توی دست و پای آدم.سر و صدا راه می اندازند.گاهی که ناخواسته دست و پای یکیشان را لگد میکنم بر میگردد و با چشمهای درشتش نگاهم میکند.شرمنده میشوم...ببخشید من هیچوقت راه رفتن توی پاییز را یاد نگرفته ام...!


میدونم بر نمیگردی...اما باز الکی در و باز میذارم اگه اومدی پشت در نمونی...فکرش را بکن..حماقت از این بیشتر؟!؟


صبح ها با صدای آواز لوبیا چشم بلبلی ها از خواب بیدار میشوم و تمام روز دنبال پرنده هایی میگردم که باید توی کابینت های آشپزخانه لانه کرده و احیانا تخم گذاشته باشند...

دارد باران میبارد...خیابان مه زده است...کلاغها لباس مشکی ضخیم(زخیم!؟!) پوشیده اند...

 

+ خط خطی شده در Wed 9 Nov 2005ساعت 6:7 توسط بچه غول |

روز اول که دیدمش تعجب کردم و با خودم گفتم:عجب پروانه ای!...جدول خیابونو برای نشستن انتخاب کرده!...روز دوم که دوباره همونجا دیدمش فکر کردم جدول تازه رنگ شده این خیابون چی داره که توجه یه پروانه رو دو روزه که جلب کرده؟...روز سوم فهمیدم پروانه اومده روی جدول تازه رنگ شده نشسته و دیگه نتونسته که پرواز کنه و بره...خب!..من بعضی چیزها رو خیلی دیر میگیرم.تازه فهمیدم مرگ چندان باور نکردنی نیست فقط کمی گیج کننده است...


دیروز یه کلاغ دیدم که با صدای یک پرستو قار غار میکرد!...من اشتباه دیدم یا اشتباه شنیدم هنوز نمیدونم!

 

+ خط خطی شده در Thu 3 Nov 2005ساعت 6:41 توسط بچه غول |

مثل حس جوجه اردک زشت....فکر میکردم بزرگ که شوم چه آدم بزرگی خواهم شد...فکر میکرد بزرگ که شود یک قوی زیبا میشود.آقای هانس امیدوارش کرده بود....اما بعدها فهمید که به خاطر نقص های ژنتیکی هیچوقت قادر به قو شدن نیست و تا آخر عمر یک جوجه اردک زشت بد قیافه احمق باقی میماند...

کسی احیانا ایمیل آقای هانس را ندارد؟...بدجوری دلم میخواهد برایش بنویسم زندگیم به زندگی جوجه اردکش شباهت دارد با این تفاوت که...

+ خط خطی شده در Wed 2 Nov 2005ساعت 7:10 توسط بچه غول |

خدایا یادته چند روز پیش بهت گفتم یه کاری کن اون قضیه اونطوری تموم شه؟...همون قضیه که من روش خیلی حساب میکردم...خواستم بگم که دیگه خودتو توی دردسر نینداز...که دیگه مهم نیست برام...تا همین جا هم ممنون...خدایا دیگه بی خیال!


تمام این روزها دنبال وجه اشتراکی بین خودم و دسته گل میگشتم اما جز تفاوت چیزی ندیدم.کسی هم که این صفتو به من داده بود به اشتباهش پی برد و حرفشو پس گرفت...چقدر وحشتناکه آدمو به چیزی شباهت بدن که شباهت که هیچ حتی تفاوت هم داره...


مطمئن باش من با آدمای این کلاس کنار نمیام.چه اون دختره که چشماش خیلی قشنگه چه اون یکی دیگه که رژ صورتی میزنه...و همینطور اون دختره که هر وقت میخنده روی لپهاش چال می افته و من مدام دلم میخواد برم و انگشت کوچیکمو فرو کنم توی چالهای صورتش...و اون یکی دیگه که قد بلندی داره و ابروهای کمونی و با هر نفسی که میکشه هی میگه "shit...shit"و همینطور اون دختر لجبازی که نه چشمهای قشنگی داره..نه رژ صورتی بهش میاد...نه روی لپهاش موقع خندیدن چال می افته...نه قدش بلنده و نه ابروهای کمونی داره...فقط هم بلده لبخند تحویل آدما بده...دختری که چشمهاش روشنه...قدری هم شبیه منه...
 
+ خط خطی شده در Sun 30 Oct 2005ساعت 19:20 توسط بچه غول |

تا حالا شده سر یه موضوع توی خواب تمام شبو گریه کنی بعد توی بیداری وقتی همون موضوعو بهت میگن با صدای بلند بخندی؟؟؟؟


دیده ای یک بچه غول شب بخوابد و صبح که بیدار شود ببیند به جای پاهایش سه تا جوجه تیغی خوابیده اند.بعد دلش بخواهد برود روی لبه پنجره تمام برجهای شهر برقصد.

خواستم بگم اگه یه روز یه رقاص دوره گرد و دیدی که روی لبه پنجره ها دارد تنهایی تانگو میرقصد و در سن ۶۹ سالگی هم میمیرد شک نکن اون منم...!


او از آن دسته از آدمهاست که وقتی حرف میزند حتما باید توی چشمهایش نگاه کنی تا مطمئن شود که گوش میدهی...پیش خودمان بماند خودم هم دوست دارم توی چشمهایش نگاه کنم.
+ خط خطی شده در Fri 28 Oct 2005ساعت 8:36 توسط بچه غول |

نمیدانم چرا احساس میکنم سایه ام از خودم پر رنگ تر شده است این روزها....

یک چیزهایی هست که از دستشان میدهی...که گمشان میکنی...اما همواره وانمود میکنی که هنوز صاحبشان هستی...دیده ای این آدمهایی را که یک پایشان را قطع میکنند اما مدام اصرار میکنند که شصتش را بخارانند؟!؟

یک مورچه هست که هر وقت من درس میخوانم راه می افتد و می آید روی دفتر دستکهای من...و شروع میکند به قدم زدن و شاید آواز خواندن...تو فکر میکنی چطور میشود به یک مورچه قهوه ای رنگ با دو تا شاخک ظریف فهماند که هر کس قلمرویی برای خودش دارد؟...چند بار دورش یک دایره قرمز کشیده ام که یعنی پایت را از اینجا بیرون بگذاری کشته میشوی...اما او همیشه پایش را بیرون گذاشته و هیچوقت هم کشته نشده...و اینگونه است که من همیشه تنها مانده ام با یک دایره خالی قرمز رنگ...


از جدایی میترسیدم!....حالا میدانم جدایی ترس نداشت...

+ خط خطی شده در Wed 26 Oct 2005ساعت 7:45 توسط بچه غول |