.YahooHelper: Hi there ..! I'm a bot here to help you.
...To get help on a topic send a message of ...
خلاصه که این صورتک همیشه خندان خیلی تحویلم گرفت.فکر کردم کاش تو و بقیه آدما مثل یاهو هلپر بودین...همین!
This is life...This is life.....simply this is life....this is life?
دیدن یک دوست قدیمی آن هم در یک بعد از ظهر پاییزی یکی از آن سورپریزهای مثلا غیر منتظره زندگیست!..داشتم ظرفها را میشستم و با مامان درباره مایع ظرفشویی جدید که دستهایم را پوست پوست میکند صحبت میکردم.هر چند پوست پوست شدن دستهای من چندان مسئله مهمی نیست اما گاهی بهانه خوبیست برای مامانه را به حرف کشیدن.مخصوصا وقتی که تو کبابهای افطار را بسوزانی و مامانه هم حسابی ناراحت باشد که تو کی میخواهی بزرگ شوی و این سر به هوایی ذاتی را رها کنی؟؟؟... تلفن زنگ میزند.شماره نا آشناست...بله...شما؟..."رفیق خنگ روزهای گذشته هنوز هم که IQ تو در حد صفر و چه بسا زیر صفره"...بعد ناگهان یک صورت سفید با چشمهای روشن قهوه ای و لبهای صورتی جلوی چشمهایت می آید...بعد هم تصویر یک عصر برفی زمستان و سر خوردن روی برفها و تصویرهای زیادی که تو از یاد برده ای اما ذهنت نه...چند لحظه بعد توی اتاق نشستیم و داریم هم و نگاه میکنیم.یاد روزهایی می افتم که با هم یواشکی برای فرزاد نامه مینوشتیم.میپرسم:شوهرت چطوره؟...لبخند میزند.از همان لبخندهایی که برایم آشنایند.که توی صورتش پخش میشد..حتی چشمهایش را هم میگرفت...نگاهش را میدوزد به چشمهایم.اغلب وقتی نمیخواهد حرف بزند همینطوری میخندد و من از خنده اش میفهمم حرفش را قورت داده است."خوب است.تو چه میکنی؟...یادت هست میخواستی نقاش بشی؟"...بالشتک روی تختم را پرت میکنم طرفش تا گوشه های پایین افتاده لبم را نبیند.بعد هم مثل آدمهای بیچاره ای که چاره ای دیگر نمی یابند میخندم....حرف میزنیم.او منتظر بود تا من برایش از ماجرایم بگویم.که مثلا چقدر احساس شکستگی میکنم و دیگر هیچ چیز در زنگیم رنگی ندارد...من اما ساکت بودم و گاهی هم از وضعیت هوا در هفته بعد حرف میزدم..از اینکه باید باران ببارد و اینکه دستهایم به مایع جدید ظرفشویی حساسیت دارد...و این بوی سوختگی مال کبابهاست..و...
اما نفهمید طرفش چقدر خنگه...اونقدر خنگ که بازم منتظر میمونه...حتی از اون پری کوچک غمگین که در اقیانوسی مسکن دارد هم خنگ تر...پری کوچک احمقی که عمریه به انتظار یک بوسه که زنده اش کند مرده است!
کمد را درست گذاشته ام کنار پنجره.هر چند نشاندهنده بی سلیقگی من است اما کارم را راحت کرده .میدانی عکس دنیای بیرون می افتد روی شیشه کمد و من هر از گاهی فقط لازم است کمی نگاهم را بچرخانم تا همه چیز را ببینم.جدولهای زرد و سیاه کنار خیابان مرا یاد خودم می اندازند و آدمهایی که روی جدولها راه میروند یاد تو!...خواستم بدانی هنوز چیزهایی هستند که یاد ترا به همراه داشته باشند...خواستم بدانی گاهی تلاشم بی فایده است...به قول استاد ترجمه:مذبوحانه است...فراموش نمیشوی...همین...
عاشق سبزی فروش محله مان میشوم.خوش سلیقه ترین مرد دنیاست.
روزی که سبزی تازه می آورد کلاه سبز تخم مرغی سرش میگذارد و کلاه راه راه سبز و قهوه ای سر مردم!...به خانه اش میرود تخم مرغ آب پز میخورد.پاهایش را روی هم می اندازد و پشت سر هم عطسه میکند و سیگار وینستون دود...
روزهایی که سیب سرخ می آورد کت قرمز میپوشد و پسر بچه های فوتبالیست محله را فحش میدهد...بی دلیل!
روزی که هلوی تازه می آورد پلک چشم چپش مدام میپرد...پیراهن زرد و قرمز میپوشد و چشم از دخترهای دم بخت محل بر نمیدارد...
مرا که میبیند یاد زالزالک می افتد...خواهرم را یاد خربزه شیرین...!!!
توی دانشگاه آپدیت کردن هم صفایی داره.نشستی داری فکر میکنی چی بنویسی یا چیزی رو که میخوای بنویسی چطوری بنویسی میبینی کسی که کنار دستت نشسته چشم از نوشته تو بر نمیداره.به هوای بند کفش بستن خم میشی تا هواسشو پرت کنی اما...هواس خودت پرت میشه.هواس اون پرت نمیشه."پرت" رو مینویسم "ژرت" ...بغل دستیم میگه:«اشتباه نوشتین ها»...!!!!برمیگردم بهش نگاه میکنم و از اینکه که اشتباهمو بهم گفته ازش تشکر میکنم.بهم لبخند میزنه و میگه:«راستی کفشهای شما که بند نداره!!!!...»...باز هم ازش تشکر میکنم که به من یاد آوری کرد که خودمو مسخره کردم.
تازه دیشب فهمیدم چقدر شبیه آبکش قدیمی و رنگ و رو رفته مادربزرگه ام.آبکشی که چهار ماه است گوشه حیاط کوچکش بی استفاده افتاده است و دارد زنگ میزند.آبکش نقره ای رنگی که مدام پرت میشود به سوی دیوارهای سیمانی.با صدای زنگ داری می افتد روی زمین.چند لحظه ای به خودش می لرزد و دوباره آرام میگیرد.آبکش بی
قواره ای که امروز و فرداست زیر برگهای زرد درختها دفن و برای همیشه فراموش شود. مادربزرگه با دقت برنجها را میریخت توی آبکش-همین آبکش بد ریخت بی رنگ و رو- آب داغ برنجها فورا خالی میشد.بخار آب بود که میزد توی صورت مادربزرگه و توی لبخندش محو میشد.ابروهای باریکش گره میخوردند بهم و چروکهای صورتش بیشتربه چشم می آمد.بعد بوی پلو توی حیاط میپیچید وبا بوی گلهای باغچه قاطی میشد.میپرسید:.یاد گرفتی؟...فقط طرز نگاه مادربزرگه را یاد گرفته بودم.بی خیال پلو درست کردن!میپریدم بغلش و هی ماچش میکردم...این تنها تصویریست که از مادربزرگه وقتی که سالم بود به یاد می آورم.تصویری که فقط خودم میبینم.و لذت میبرم.مادربزرگه تازه دیشب فهمیدم چقدر شبیه آبکش نقره ای رنگت هستم.در خود فرو میکشد...اما پر نمیشود...همواره خالی میماند....
فقط یکی ساعت کوکی سارا اینا رو خاموش کنه...یکی لنگ جوراب امیر و پیدا کنه...یکی هم جیبهای منو پر از فندق و پسته کنه...امروز اولین روز مدرسه است...راستی یکی هم سر این کلاغها رو بند کنه.با این قارقاری که راه انداختن شایعه اومدن پاییز بیشتر شده...!!!