نمیدونم.مطمئن نیستم.شاید حماقت بود.شاید سادگی...یا چیزی در حد سادگی احمقانه!...وقتی کسی میگوید دوستت دارم...نمیدونم باید چکار کرد؟...در آغوششان گرفت.لبخند زد یا فرار کرد؟!؟
یک زنبور اومده توی اتاق.خدایا چی میشد چشم این زنبوراتو درشت تر میکردی...پنجره بازو نمیبینه پشت پنجره بسته داره سعی و تلاش میکنه....خدایا این زنبورت چقدر شبیه منه!
توی اتوبوس/دخترک به مامانش میگه:"مامان منو ببر پارک...".مامانه میگه:"پارک الان تعطیله.پارکا رو بستن."...دخترک با حسرت از شیشه اتوبوس بیرونو نگاه میکنه.عکس نیمرخ قشنگش روی شیشه افتاده.دماغ سر بالای ظریفی داره.فکر میکنم بزرگ که بشه به دماغش افتخار میکنه.کی میدونه وقتی یه نفر بزرگ شد چی براش مهم میشه؟...دلم میخواد به دختره بگم...نذار گولت بزنن.پارکا هیچ موقع تعطیل نیستن.درختا که چمدوناشونو نمیبندن برن.درختا که هیچوقت از درخت بودن خسته نمیشن.بچه نذار از همین الان فریب حرفا رو بخوری....اما من همچنان ساکت روی صندلیم نشسته ام و عکس نیمرخم را روی شیشه سعی میکنم ببینم.یک دماغ گنده!
شاید اسم خوبی نباشد.اما به هر حال این هم یه جور اسمه.توقع بیشتر از اینو از من داشتی؟
هر چي برنامه ريزي ميکنم دقيقا بر عکسشو انجام ميدم.انگار نه انگار من پر از انگيزه ام.کتابا روي هم انبار شدن.هي براي خودم چايي ميريزم و در فراغ خيال مينشينم جلوي پنجره و ميخورم و به بازي بچه ها توي کوچه نگاه ميکنم.کتابمو باز ميکنم يک خط ميخونم بعد بدون اينکه به اونچه خوندم فکر کنم به دوردستها خيره ميشم.ميدونم تا چند روز ديگه اين فرصتها رو از دست ميدم.حسرت اين ثانيه ها رو ميخورم.خنده داره کاري رو انجام بدي که بدوني ديگه بعدا نميتوني و تموم ميشه همه چي!...دوست مامان زنگ زده که چي شد؟...مامان آروم ميگه:"همه چي تموم شد.آزمايشهاشون خوب نبود..."من به تو فکر ميکنم.تو به ديگران چه ميگفتي؟اصلا ديگران به درک!..تو به خودت چه ميگفتي؟...به همين سادگي که قسمت نبود!..که زندگيست ديگر...که بايد زندگي کرد...حق با توست شايد.بايد زندگي کرد.گفتم يه عالمه کار انجام نداده دارم.تو رو همونجا کنار پنجره ميگذارم و کتابمو بر ميدارم.کاش ميشد تو رو توي فنجان چاي حل کرد و سر کشيد.بي خيال!...گور باباي تمام عاشقانه هاي دنيا!...ميخواهم زندگي کنم.امروز يا فردا هم شروع ميکنم...جاي تو سبز....
فعلا با احترام...بچه غول...
به نظرم خیلی قشنگ است که آدم دندون دراکولایی داشته باشد.که وقتی میخندد دندونش دیده شود.میدانی فکر میکنم آدم فقط باید دلش بخواهد بخندد.من هم دلم میخواست.حالا چند روزیست که یک لبخند احمقانه روی لبهایم چسبیده.دلم خنده قهقهه میخواست.از اون خنده هایی که اشکها از گوشه چشمها راه می افتند.که سر آدم ناگهانی میرود عقب و چشمهایش میشود یک خط صاف.و دهانش باز میماند که آدم میتواند حرکت زبون کوچیکه رو هم ببینه.گاهی دلم لک میزند برای یک جک خنک که ساعتها الکی بخندم.میبینی برای خندیدن هم چه دنگ و فنگی دارم؟
هی!...آدمی که توی آینه زندگی میکنی....میشود بروی رد کارت!...انتظار احمقانه ات خسته ام میکند.می بینی که من خودم نیستم.آدمی که خودش نیست احتیاجی به تصویر هم ندارد.وقتی دلم برای خودم تنگ شد بلاخره یه خاکی بر سرم میریزم.میشود دیگر نگران من نباشی.آدم توی آینه....
خواستم بگم این کفش سفیدام خیلی بهم میاد....امممم...نمیای ببینی؟...نخند.بلد نیستم عاشقانه بنویسم.اگر هم بلد بودم هیچوقت نمی نوشتم.موقع نوشتن و یا خواندن و یا حتی دیدن یک فیلم عاشقانه خمیازه میکشم مدام.الان هم که حتی اسمش اومد خمیازه امانم نمیدهد...آآآآآا....
چیزه!در واقع هیچ چیز خاصی نیست.فقط خواستم یکمی حواست به من باشه.خواستم بهم توجه کنی.همین قدر که بر گردی بگی:چیه؟...یا بر نگردی و نگاهم هم نکنی و این بار بگی:چته؟...که من دیگه هیچی نگم و اندکی خفقان بگیرم....هنوز ظرفها را نشسته ام.آمدم توی اتاقم تا بیتلز گوش بدم و به خودم بفهمانم که خیلی دلم تنگ است.که یعنی به تنهایی احتیاج دارم.به سکوت هم.پرده اتاق تکان میخورد.وقتی کوچیکتر بودم عاشق رقص پرده ها بودم.چین های پرده باز میشوند...انگار یک آدم شکم گنده پشت پنجره است که با هر نفسش پرده را قلقلک میدهد و پرده هم تمام بدنش تکان میخورد و میخندد.مرد همسایه با پسر کوچکش دعوا میکند.پسرک میپرسد:"بابا کجا میری؟"...باباهه جواب میدهد:"سر قبر بابام!"...پسرک متفکرانه میگوید:"آها...پس میری قبرستون!"....من اینجا به آقای همسایه میخندم.و چهره اش را تصور میکنم که دارد سعی میکند جلوی خنده اش را بگیرد و جدی باشد.فعلا برای من مهمترین کار دنیا شستن ظرفهاست.مامان روی کاناپه خوابیده.من مجبورش کردم اونجا بخوابد.اینجوری در هر بار رفت و آمد من به آشپزخانه و اتاق میتوانم یک ماچش بکنم.
بعضی از موقعیتهای جبری هست که آدم اگه اختیار هم داشت باز همون شرایط جبری رو انتخاب میکرد.مثلا همین شرایط زندگی من در چند روز اخیر!...(از این جمله ای که نوشتم اصلا خوشم نیومد.قیافه ام مثل گوینده های اخبار جدی شد و کلمات هم از جاده اصلی خارج شدند.)مثلا این روزهایی که دارند تند تند از من رد میشوند.و من صبورانه زیر دست و پایشان له میشوم.قرار نبود اینطوری باشد.یعنی قرار بود من الان شیراز باشم و در باغ نارنجستان قدم بزنم.شاید هم در یک باغ دیگر.به هر حال زندگی من آنقدر هم با برنامه ریزی نیست که من بدانم الان باید کجا می بوده ام.اما کلاسهای ترینینگ دقیقا در همین هفته گذاشته شد.در همین هفته مامان مریض شد.و در همین هفته بود که من شدم یک مامان کوچولو که باید از دختر بزرگش پرستاری میکرد.خب بله زندگی سیبی ست که وقتی بیندازیش بالا تا وقتی میاد پایین هزار تا چرخ میخوره.بعد هم از شانسی که من دارم موقع سقوط تصمیم میگیره روی سر من خراب بشه.از این زخم ها روی سر من زیاده.به روی خودم نمی آورم.البته یک حسن هم دارد.("ح" را باید با ضمه بخوانی و "س" را با ساکن.)وقتی سیب زندگی روی سر من سقوط میکند با خیال راحت برش میدارم و میخورمش.نمیدونی چه کیفی میده زندگی رو خوردن!...(البته بعد حتما باید آروغ بزنی که زندگی تو گلوت گیر نکنه و خفه نشی.به هر حال زندگی خوردن این چیزها رو هم داره!)...همین دیگه. خواستم بدونی گاهی زندگی اون چیزی نیست که تو میخوای.اما لزومی هم نداره که تو چیزی بشی که زندگی میخواد...
همه اش به خاطر دلتنگی و تنهایی نبود.نیست.فقط دلم خواست با یک نفر حرف بزنم.آدمهای مثل من زیادند.آدمهایی که دلشان میخواهند حرف بزنند.بعد یک نفر آنها را گرم در آغوش بگیرد....
دیروز تمام وقت در راه رفتن گذشت.قسمتی از راه را هم دویدم البته.با اون کفشهای پاشنه بلند احمقانه.نمیدانم چرا توی بچگی اینقدر عاشق کفش پاشنه بلند بودم؟...این روزها مدام اتفاقاتی می افتد که من را میبرد به روزهای کودکی.مثلا من اصلا انتظار نداشتم توی کلاس بین اونهمه آدم با اون تیپهای عجق وجق یاد کفش های خاکستری بچگی ام بیفتم.و بعد دلم بخواهد گریه کنم.راست توی چشمهای استاد نگاه کنم و به اون دختر مو وزوزی با چشمهای درشت و صورت استخوانی لاغر فکر کنم.بگذار حقیقتی را برایت بگویم.من هنوز بزرگ نشده ام.یا شده ام اما خیلی دیر...همینکه تا ۱۷ سالگی فکر میکردم جادوگرها واقعیت دارند و میشود با آن جاروهای لاغر تمام آسمان را زیر پا گذاشت خودش گواه همین است.هی!...من هنوز دارم با تو صحبت میکنم.چرا گاهی ترجیح میدهم قولهایم فراموش شوند.یک روز برفی تصمیم گرفتم دیگر برایت نامه ننویسم.فکر کردم تو که نمیخوانی چه فایده دارد نوشتن به تو!بعد فکر کردم همیشه همینطور است.آنکس که میخواهی حرفهایت را بخواند هیچوقت نمیخواند.شاید هم این جمله راتوی یک کتاب خواندم.به هر حال زیاد روی حرفهای من حساب نکن.داشتم میگفتم.تمام دیروز را راه رفتم.از بین آدمها!(در بین آدمها!؟)...دیگر مثل قدیم از هیچکدامشان نمیترسم.صاف توی چشمشان نگاه میکنم.انگار که به دو تا تیله شیشه ای نگاه کرده باشی.چشمهای آدمها این روزها بد جوری خالیه.ماشین رو چند لحظه گوشه یک خیابان شلوغ پارک کردم و به رفت و آمد آدمها نگاه کردم.زوجهای جوان دست به دست هم میگذشتند و به هم دروغهای عاشقانه تحویل میدادند.پسر بچه ها بستنی میخوردند و بی خیال همه چیز از روی جدول ها میگذشتند.پیرمرد گوژپشتی کنار جوی آب نشسته بود و چیزی میخورد.نمیدانم شاید تکه نانی را مزه مزه میکرد و بعد به تلخی یا شاید بیمزگی اش فکر میکرد.شاید هم به هیچ چیز خاصی فکر نمیکرد.زندگی در این شهر شلوغ آدم را پرت میکند به انزوای یک دشت خالی.یک دشت بی رهگذر.یک دشت سکوت.گفته بودم این روزها دلم میخواهد بلند بلند بخندم.نگفته بودم؟؟؟