قلم موی نقاشی هایم ضعیف و لاغر شده،
ریزش مو زشت و پیرش کرده،
باید تقویتش کنم....
چشمهای تو را میکشم!
+
خط خطی شده در
Mon 31 Aug 2009ساعت 16:11 توسط بچه غول
|
یه قصه خیلی واقعی:
یه روزی روزگاری یه بچه غول بود که...............یه بچه غول موند!
فرعی:هُی آسمونِ گدا حوصله منم سر رفت چه برسه به این برف پاک کنای بیچاره که سه چار ماهه زل زدن تو چشمای آبی گنده ت...یکم ببار.
با بی احترامی.
بچه غول محترم.
+
خط خطی شده در
Fri 29 Aug 2008ساعت 16:46 توسط بچه غول
|
یک رج زیر...یک رج رو...یک رج زیر...یک رج رو...
رو... رو... رو... رو...
زیر... زیر... زیر... زیر...
زیر و رو شد زندگیم بسکه هی بافتم خیال آمدنت را پشت پنجره
رو به سفیدی برفها!
+
خط خطی شده در
Sun 13 Jan 2008ساعت 7:56 توسط بچه غول
|
یک روز صبح که نزدیکای ظهر بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم پرده پنجره را بیخودی کنار زدم و با دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف شدم و با خودم فکر کردم من چقدر همینطوری بیخودی برای خودم خوشبختم که از دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف میشوم و با شنیدن حرفهای عاشقانه از تنها مردی که بند ساعتش چرمیست هم ایضا!
+
خط خطی شده در
Wed 26 Dec 2007ساعت 11:33 توسط بچه غول
|
گفت:اینم یه جور بدبختیه بدونی با اون کسی که دوستش داری،زیاد...هیچوقت خوشبخت نمیشی...حالا خوشبخت یا یه چیزی تو همین مایه ها...
+
خط خطی شده در
Sun 9 Dec 2007ساعت 16:32 توسط بچه غول
|
+
خط خطی شده در
Wed 19 Sep 2007ساعت 15:33 توسط بچه غول
|
بچه غولم کجایی؟...این زنه با این ابروهای باریکش بد جوری بوی قرمه سبزی میده.سه دفعه ست که پیاز داغ سوزونده؛ از بوی سبزی سرخ شده هم حالش بهم میخوره، عمرا اگه یه روز بتونه برنج دم سیاهو از برنج دم بریده تشخیص بده!...این زنه حالا دستش با بخار آب جوش سوخته،تا حالا دستت با بخار آب جوش سوخته؟
...چه کسی بود صدا زد بچه غول؟...مدادشمعی هایم کو؟
+
خط خطی شده در
Sat 11 Aug 2007ساعت 18:0 توسط بچه غول
|
"...کفش کهنه،سماور کهنه،لوله بخاری،آهن پاره،دمپایی کهنه،لاستیک ماشین،بخاری کهنه،لباسای کهنه،هر چیز کهنه دارین...خریداریم."
پ/ن:دوچرخه قدیمیمو که شبرنگای زرد و آبی داشت با دمپایی های ابریم، با یه عالم رویاهای کهنه دارم میبرم بدم...ولی مادربزرگه رو قایم* کردم تو کمد تا این کهنه خرا نیان ببرنش...
...بچه غول
*قایم کردن!
+
خط خطی شده در
Mon 18 Jun 2007ساعت 15:50 توسط بچه غول
|
زنت میشوم.به همین سادگی! همین که پیچ و خم مزخرف موهایم را شاعرانه بخوانی و مشکل را از انگشتهای لاغر و دراز خودت که هی گیر میکند توی حلقه حلقه موهای پخش و پلایم بدانی، برایم کافیست.دستت را هر چقدر هم که دراز کنی به ابرها نمیرسد،من اما میدانم توتهای درختهای این حوالی کوتاهتر از ابرهایند.نخ کلاف رویاهایم را گم کرده ام.از توی کفشهایم صدای مرغهای دریایی می آید! نگران نباش...بچه غولها همیشه میتوانند از نخ لباس یکی به رویاهای گمشده شان برسند.زنت میشوم.به همین سادگی!همین که مجبور نباشم شاخ و دمم را توی هفت تا سوراخ سمبه پنهان کنم تا زیبا به نظر برسم کافیست.اسبهای سفید همیشه زیادی خوبند...دلم را چیزهای خیلی خوب میزند.پدرت سلطان هیچ جزیره ای نبوده ست...حتی دور افتاده ترین جزیره دنیا!...اما سلطان هیچ جزیره ای هم بالکن کوچک خانه پدرت را نداشته ست.همین که به صدای آوازهایم نخندی و لیوان آبی دستم بدهی توی شبهای تاریک و سرد...برایم کافیست.نمیتوانم پروازت دهم اما تا هر کجای دنیا که پیاده بروی،می آیم.زنت میشوم.به همین سادگی!
پ/ن:بچه غولی که زیاد احساسات به خرج داد.
+
خط خطی شده در
Wed 23 May 2007ساعت 9:5 توسط بچه غول
|
خدا آمرزیده همیشه میگفت:
خدایا به دادم برس قبل از اینکه دادم بهت برسه!
پ/ن:حیف من آدم زیاد باهوشی نبودم و حواسم همیشه خدا پیش اون آقاهه که بند ساعتش چرمی بود پرسه میزد...از آخرم نفهمیدم داد کی به کی رسید!
+
خط خطی شده در
Fri 11 May 2007ساعت 7:47 توسط بچه غول
|